شهید مهدی نیک بخت
دوشنبه, ۱۹ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۱۶
شهید مهدی نیک بخت فرزند حسین در سال 1339 در زابل چشم به جهان گشود. او در تاریخ 23/4/61 در جبهه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

 

عنوان خاطره: زندگی ساده و بی آلایش:

شهید مهدی نیک بخت در نیروی هوائی بندر عباس مشغول خدمت بود بعد از پیروزی انقلاب اسلامی اولین نیروی ارتش که به فرمان امام به مردم و انقلاب پیوست نیروی هوائی بود. مهدی نیز از این امر مستثنی نبود.

ما بعد از ازدواجمان در سال 1359 برای شروع زندگی به بندر عباس رفتیم. همان ابتدای زندگی ساده زیستی را آغاز نمودیم.

روزی شهید بزرگوار برگشت و به من گفت: دختر خاله جان من 30 هزار تومان قرض دارم باید تلاش کنیم تا این دین ما ادا شود. در آن زمان حقوق شهید 4500 تومان بیشتر نبود لذا بر آن شدیم تا قناعت پیشه کنیم تا بتوانیم هم زندگی ما بگذرد هم قرض و قوله خود را پرداخت کنیم.

شهید بزرگوار صبحها به سرکار می رفت من با گرمی از ایشان خداحافظی می کردم و موقع برگشتن نیز به خوبی از او استقبال می کردم. تا این که یک روز خود را برای او آراستم. وقتی از سرکار برگشت نگاهی به من کرد و چیزی نگفت. ناهار خورد و با لحنی که باعث ناراحتی من نشود گفت: دختر خاله جان من از آرایش خوشم نمی آید من دوست دارم ساده باشی و همین طور که هستی تو را قبول دارم.

من بعد از آن هر طوری که او خواست بود و هیچ گاه سراغ وسائل آرایش نرفتم تا امروز.

 

همسر یک نظامی باید نظامی باشد:

شهید بزرگوار شبها بر سر پست نگهبانی می رفت من تا صبح تنها در خانه می ماندم. وقتی که صبح از سر کار برمی گشتند به من می گفتند: شما نترسیدی؟ من گفتم: نه مگر شما نگفتید که یک زن نظامی باید مثل همسرش نظامی باشد و از هیچ چیز نترسد پس من نمی ترسم. در جوابم گفت: آفرین! باید یک زن ارتشی این طوری باشد.

 

دفاع از مرز و بوم:

در یک شب چهارشنبه در مراسم بزرگی که از طرف سپاه پاسداران بندر عباس برگزار شد شرکت کردیم و در آن مراسم تعداد زیادی از شهداء را آورده بودند. و در جوار این شهدای عزیز دعای توسل برگزار شد. بعد از مراسم به خانه برگشتیم شهید خیلی ناراحت بود و علت این حزن و اندوه را از او پرسیدم. پسرخاله جان چرا ناراحتی؟ گفتند: وقتی ما وارد نیروی هوایی شدیم قسم یاد کردیم که از مرز و بوم خود را پاسداری کنیم. امشب وقتی این همه شهید 15 تا 16 ساله را دیدم خیلی ناراحت شدم، خود را مدیون خون شهدا و شرمنده خداوند می دانم.

بلافاصله فردای آن روز به همراه همکار خود آقای غلامعلی خیاط داوطلبانه عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل شدند.

 

مهریه ام را به خاطر امام حسین (ع) بخشیدم:

شهید بزرگوار پس از مدتی به مرخصی آمد. یک روز برگشت و به من گفت: دختر خاله جان مهریه ات را به من می بخشی؟ من از گفته او خیلی ناراحت شدم  و گفتم این چه حرفی است که میزنی و در ادامه گفتم: ان شاء الله حرم امام حسین (ع).(آخر مهریه ام 500 هزار تومان بود) بعد از چند روزی مهدی به همراه بقیه رزمندگان برای بار دوم عازم جبهه شد و ما خانواده ها آنها را در ترمینال زاهدان بدرقه نمودیم. من شهادت را در چهره اش مشاهده کرده بود و حس می کردم که این آخرین دیدار ماست.

آری او رفت گویا این رفتن دیگر بازگشتی به دنبال نداشت. هنوز ده روز از رفتن او نگذشته بود که در صبح گاه 23 رمضان  61 در کوشک شلمچه به وصال خویش رسید.

در سرد خانه وقتی که پیکر مطهر شهید در مقابلم قرار گرفت به خدا احساس می کردم که گویی به من خیره شده و می گوید دختر خاله جان مهریه ات را چکار می کنی؟ بر من می بخشی یا نه! من همان جا مهریه ام را به خاطر امام حسین (ع) بر او بخشیدم.

 

در زمره خانواده شهدا:

من در سن 9 سالگی خواب دیده بودم که در صحرای کربلا هستم و خیلی زیاد بر مصائب آن می گریم. ناگهان صدائی می شنوم و می گوید: شما ناراحت نباشید که روزی شما نیز جزء خانواده شهداء محسوب می شوید. وقتی از خواب بیدار شدم متعجب شدم لذا آن را برای خانواده تعربف کردم. غیر از پدرم بقیه افراد خانواده آن را فقط یک خواب کودکانه دانستند.

زمانی که خبر شهادت شهید بزرگوار را آوردند آن خواب به یادم آمد و آرامش خاصی به من دست داد.

عشق و علاقه من به شهید بزرگوار به حدی است که تا به امروز حاضر به ازدواج مجدد نشدم و همیشه از خدا می خواهم که در دنیا و و آخرت ما را مدیون خون شهدا و جانبازان قرار ندهد

و هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم می گویم:

سلام بر شهیدان - سلام بر شلمچه - سلام بر شهیدان شلمچه

راوی: همسر شهید

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد و دعای همیشه بهار فرج را هدیه به پیشگاه آقا امام زمان و نایب بر حقش رهبر جهان اسلام و ذکر فاتحه به روح پر فتوح امام راحل پرچمدار نهضت انقلاب شکوهمند اسلامی امام خمینی ره و آرزوی سلامتی یکایک پرچمداران راه امام را از درگاه او خواستاریم.

اینجانب علی خیاطی فرزند عوض تولد 1336در یکی از روستاهای سیستان و بلوچستان به نام سکوهه همرزم و همسنگر شهید مهدی نیکبخت را که ایشان نیز از هم روستاییان من و همچنین از بدو استخدام در نیروی هوایی که در نیمه سال 1356به استخدام این نیرو در آمدیم که همیشه یار و یاور همدیگر در دوران پر شکوه و به ثمر رسیدن انقلاب در کنار هم بودیم. اینجانب خواستم گوشه ای از خاطرات خودم و شهید مهدی نیک بخت را بازگو کنم از جاییکه دشمن بزرگ آمریکا خیانتکار به مزدورانی چون حکومت بعث عراق را برای یورش وسیعی به خاک میهن اسلامی تجهیز کرد و شخص جنایتکاری مانند رییس بعث عراق صدام حسین را جهت حمله به میهن ما انتخاب شده بود که صدام حسین هم از این ماموریت سر پیچی نکرد و با تمام امکانات سلاح های پیشرفته در 31  شهریور 59 حمله خود را به سرزمین ما از زمین و هوا آغاز کرد و از جاییکه ایران اسلامی هنوز در پشت پرده عواملی مزدور را داشت و چراغ سبزی به مزدوران عراقی نشان داده بود و کلی از سرزمین خوزستان را به تصرف خود در آورده بود اینها مقدمه ای بود جهت اینکه ما که پرسنل نیروی هوایی بودیم چگونه شجاعانه به کمک دیگر نیروها رفتیم و قسمتی دین خود را نسبت به سرزمین و انقلاب ادا کردیم.

از جاییکه شهید مهدی نیکبخت هر روز و هر لحظه به من می گفت ما باید داوطلبانه به جبهه برویم و من در جواب ایشان می گفتم مهدی جان شما تازه ازدواج کرده اید و درست نیست که در اول زندگی من و شما زندگی را رها کنیم و به جبهه برویم که ایشان از من خواهش کرد که جمعی از پرسنل پایگاه داوطلبانه اسم نوشته اند و من هم اسم خودم را و شما را نیز نوشته ام و من در جواب ایشان گفتم مساله ای نیست تا اینکه حود 120نفر از پرسنل پایگاه نهم شکاری بندر عباس با هماهنگی فرمانده پایگاه که درخواست هواپیمایی ترابری c-130را کرده بودند ما را سوار بر هواپیما کرده و با بدرقه گرم خانواده ها بندر عباس را به مقصد اهواز ترک کردیم. عصر آن روز در هوای بسیار گرم خوزستان با پرسنل نیروی هوایی در یکی از پادگانهای اهواز تحویل لشکر همیشه پیروز خراسان شدیم. پس از خوش آمدها و خیر مقدمها توسط یکی از فرماندهان لشکر 77که سرهنگ مقام بودند تا صبح فردا جهت آشنایی اصلاح های سبک و انواع مین ها راهی فکه شدیم. در فکه به مدت 7 روز به صورت فشرده توسط متخصصین با سلاحهای سبک و انواع مینهای موجود چگونه خنثی کردن آنها و ماموریت هر مین جهت هر کاری آشنایی کامل پیدا کردیم و به مدت 10روز در ریگزارها و بیابانهای خشک فکه ماندیم که لشکریان اسلام سرزمین خرمشهر را از دشمن بعثی پس گرفتند که بزرگترین جشن برای ایرانیها به ویژه که در فکه حضور داشتیم را خوشحال کرده، دقیقاً شب دوم فتح خرمشهر ما که جزءتیپ دوم لشکر 77 خراسان بودیم دستور از مقامات ارتشی آمد که تیپ دوم باید به کمک دیگر لشکریان در خرمشهر بروند. ما مدت چندین ساعت به صورت کاروان نظامی شبانه راهی کوشک و شلمچه شدیم به مدت 15 روز تمام از جاییکه با پرسنل کادر ارتش بودیم همراه برادران متخصص مهندس رزمی جهت آشنایی منطقه و یک حمله دیگر مخصوصاً در هنگام شب راهی خط مقدم و حتی گاهی دشمن را دور می زدیم جهت شناسایی و حمله طبق آنچه نقشه به ما داده بودند و از جاییکه ما پرسنل نیروی هوایی هیچگونه آشنایی به مسایل جنگ و ابزار جنگی و مهمات و حمله را نداشتیم برای من و همرزم مهدی نیکبخت بسیار شگفت انگیز بود و دوست داشتیم در کلیه جاها حضور داشته باشیم تا اینکه پس از زحمات و تلاش های فراوان برادران جان بر کف نیروی زمینی و شناخت ضعف دشمن تا دندان مسلح حمله بسیار بزرگ و گسترده عملیات رمضان با رمز یا زهرا (س) درست در شب 21 رمضان سال 1361 آغاز شد.

 در آن شب بعد از نماز مغرب و عشا برادر مداح آهنگران کلی نوحه سرودند و همچنان عاشقانه شیفته رزم با دشمن یا شهادت در راه خدا را به خود وعده دادیم . عملیات آن شب دقیقاً ساعت 8:10 شب 21 ماه مبارک رمضان آغاز شد. بنا به جوی که حاکم بود با راهنمایی بزرگترهای لشکر همگی با هم دیده بوسی و حلالی طلبیدند و اولین قدم ها را از پشت خاک ریز های خودمان به هدف دشمن شروع کردیم از جمله من و مهدی نیکبخت شانه به شانه و قسمت زیادی را به صورت سینه خیز به طرف دشمن می رفتیم حدود 200 متر که از خاک ریزهای خودی دور شدیم دشمن از حمله ایران با خبر شد و مرتب روی سر ما منور می انداخت و با تیربارها متعدد ما را هدف قرار می داد . در اینجا بنا به تصمیمات فرماندهی همگی زمین گیر شدیم تا شاید عملیات ما لو نرود در صورتیکه هم عمق عملیات حدود 7 کیلو متر بود و در طول جبهه بازی به مساحت بیش از 50 کیلومتر که کل این طول و عرض از طرف ایران مین یابی و خنثی شده بود چند لحظه را من در کنار مهدی و دیگر همرزمان بصورت استتار زمین گیر بودیم و دشمن مرتب با صلاحهای سبک ما را زیر باران تیرهای گوناگون داشت. من و مهدی که ضمن سرپرستی یک دسته را همراه با دو بی سیم را در اختیار داشتیم از فرمانده گروهان و گردان اجازه آتش به سوی دشمن بعثی را گرفتیم که جواب بی سیم می آمد که هیچ گونه حرکتی حتی یک تیر هم رها نشود زیرا دشمن بعثی صد در صد مطمئن می شود که ایران حملۀ گسترده ای را آغاز کرده است.

در اینجا ثانیه به ثانیه با مهدی جان در تماس بودم و واحد ما همچنان شهید می داد. در اینجا متوجه شدیم که برای اولین بار در چند ماه گذشتۀ جنگ عراقی ها از هواپیما های شکاری جهت گلوله های منور استفاده کرد که دقیقاً کل سرزمین کوشک تا شلمچه همانند روز روی سر ما ایرانی ها روشن می شد و از طرفی هم حملۀ توپخانه و تانک ها و صلاح های سبک بر سر ما زیادتر می شد که در این هنگام من و مهدی و دیگر همراهان زنده خط مقدم دشمن را که بسیار دشوار بود فتح کردیم. در اینجا جا دارد یادی از افرادی که همراه ما بودند و در میدان مین شعبه شدند کنیم. ما چاره ای جز به جلو رفتن و فتح دژ از دشمن را نداشتیم و من و مهدی در اینجا به هم رسیدیم کلی خوشحال شدیم و در جلوی چشمان ما با منوره های دشمن بارها و بارها که شاهد و نظاره گر اندام های جوانان ما میادین مین جهت خنثی کردن مین ها و باز شدن راه برای دیگر رزمندگان پیاده نظام بود لشکریان متعهد و مومن به جهاد و انقلاب اسلامی در آن شب جنگ را شروع کردند و هنگامی که از دژ محکم میدان مین عبور کردند و مهدی و دیگر رزمندگان از افرادی بودیم که با گفتن تکبیر گویان اعلام وضعیت نبوده و با بی سیم  گفته شد ما هم اکنون خط مقدم دشمن رسیده ایم و در اینجا به دستور فرماندهان حزب اله آنقدر آتش توپخانه و کای توشا و ما اکنون خط مقدم دشمن رسیده ایم و در آن شب با مزدوران عراقی تنگاتنگ جنگیدیم .ساعت حدود 4 بامداد بود که مهدی خاطرات درگیری خودش با مزدوران عراقی را برایم باز گو می کرد و میگفت :علی جان من که از این همه موانع دشمن و تیرها جان سالم به در بردم دیگر مرگ سراغ من نمی آید و می گفت : من چندین بار نذر و نذورات کرده ام از جمله می کفت  : 8 راس گوسفند نذر کرده ام زیرا دوست داشتم زنده بمانم تا برای همسری که تازه به خانه بخت آورده ام و دختر خاله ام می باشد او را خوشبخت کنم با توجه به اینکه مرگ و زندگی دست خداست . در آن ساعات مرتب سوره های قرآن را که از حفظ بودند تلاوت می کردند  و از من خواستند که رادیوی کوچکی را که در دست من بود روشن کنم و می گفت علی جان دوست دارم اولین کلام رادیو را بشنوم که آیا اذان صبح شده تا نماز بخوانم و دوم خیلی دوست دارم آهنگ مارش پیروزی نظامی را که در لابه لای آن مجری رادیو از چگونگی پیشرفت شب و از رزمندگان در جبهه را بشنوم و خرسند شوم تا اینکه رادیو را که باز کردیم فقط تلاوت قرآن را شنیدیم  و هنوز اذان صبح نشده بود. مهدی در بدترین شرایط وضو گرفت و از من پرسید که علی جان قبله کدام طرف است ؟گفتم مهدی جان هنوز وقت نماز نشده در اینجا خودمان را با خاطرات اینکه من و تو دو گروه اندکی دیگر چگونه زنده ماندیم مشغول کردیم از جاییکه دژ فتح شده توسط عراقی های با  دستگاهای عراقی با عمق یک مترو 50 سانت گود شده بود و در زیرپای ما مرده های متعدد عراقی وجود داشتند که در این عملیات به دست ما افتاد .

پشت این دژ به طرف سرزمین عراق کاملا مسطح بود و هنوز به صورت گروههای بعثی ها در زمین هموار و مسطح به طرف ما با تیرها و یا چهار لوله های ضد هوایی به صورت پراکنده آتش می ریختند و چون شب بود و ما که در جای مناسبی نسبت به آنان قرار داشتیم جواب آنان را می دادیم تا اینکه خاموش می شدندلحظه ای نگذشت که در 100 متری ما 4 نفر عراقی پشت 4 لول قرار گرفته بودند و دهانه ی آتش  ما را مد نظر قرار داده و از آنجا که حس ششم به من گوشزد کرد گفتم مهدی جان سرت را بیاور پایین و من مستقیم سر یقه پیراهن مهدی را کشیدم به پایین که ناگاه سر برادرم مهدی جان با اشاره  دست من آمد پایین و من چانه ی ایشان را در تاریکی محض به بالا بردم به ایشان گفتم اینجا من را دست نینداز که متوجه شدم دستم از اثابت گلوله ی مستقیم در بالای گوش ایشان گرم و پر از خون شد هر چه ایشان را صدا زدم هیچگونه حرکتی از خود نداشت و من را در یک حالت بسیار ناراحت و نگران کننده تنها گذاشت و چون همه ی رزمندگان هر کس به فکر خودش بود تا هوا روشن شد و تقریبا دو ساعت سر ایشان که  با من زانو به زانو بود بر روی شانه ی راست من آرام گرفته بود و سپیده دم ناگاه یکی از پرسنل پایگاه نهم شکاری آمد پیش من و سر و بدن مهدی جان را از  روی شانه ام برداشت و بر زمین گذاشت. ایشان دکتر نذیر شرکا که از نزدیک با مهدی جان آشنا بود را دیدم گفتند: آقای خیاطی ،هر چند شما با مهدی همشهری و هم تخصص بودید من با ایشان و در اداره مستقیما کار می کردم و اظهار همدردی زیادی کردند و در گوش من زمزمه می کرد که از داوطلبین پایگاه، مصیب رفعتی و عباس جاویدی هم به شهادت رسیده اند .این مرا خیلی متاثر کرد. دکتر نذیر شرکا چند قدری که داشت از من فاصله می گرفت ناگاه ترکش مستقیم خمپاره به گلویش خورد و در جا به رحمت الهی پیوست . من که تمام اندامم پر از خون ریخته ی شهید نیکبخت بود دویدم تا خودم را به دکتر برسانم که در اینجا فقط شاهد جان دادن ایشان بودم .

صبح شد خورشید عرض اندام کرد و عراقیها ی به کمین نشسته که نه راه فرار به عقب داشتند و نه تسلیم به ما ،افراد زیادی را ناجوانمردانه به شهادت رساندند و من فقط شاهد 4 نفر اسیر بودم که خود را تسلیم کردند باقیمانده در روز روشن هدف گلوله ی متعدد ایرانیها قرار می گرفتند ساعت ده و بیست دقیقه بامداد در حالیکه ایران مواضع فتح شده خود را مستحکم می کرد دشمن بعثی با اوردن تعداد زیادی از  تانکهای خود کل منطقه را به آرایش نظامی گرفت و ما تا آن ساعت هیچگونه دغدغه ای از طرف دشمن نداشتیم. اینها به صورت تاکتیکی آمدند جلو ،شاید بیش از 130 دستگاه تانک بود که از طرف فرماندهان سپاه و بسیج ثارالله و لشکر 77 پیروزی خراسان دستور آمد بگذارید تانکهای دشمن جلو بیاید تا شکارچیان تانک ما با آرپی چی بتوانند با فاصله ی کم یعنی حداقل 700-600 متری آنها را شکار کنند خودم شاهد انفجار 7 دستگاه تانک دشمن بودم. تانکهای دشمن تعدادی می آمدند جلو و استوپ کامل می کردند و گروهی دیگر ضمن پشتیبانی آنان خودشان در محور های جلوتری صف آرایی می کردند. ضمن اینکه شکارچیان تانک حریف بودند. چهار فروند هلیکوپتر از ایران آمد درست بالای سر ما شاید هم روی سر تانکهای عراقی و باز شاهد بودم که تعداد دیگری تانک دشمن آتش گرفت. در آن لحظه در گرمای شدید خوزستان کلیه ی نفربرهای عراقی به طرف ما آمدند که در چند متری ما نفر پیاده کردند و اینجانب و تعداد زیادی از همرزمان خود را که در یک محیط بسته که حتی جنگ تن به تن را دیدم افرادی شهید شدند. افرادی دیگر به اسارت گرفته شدند. اینجانب قبل از اینکه اسیر بشوم به این تدبیر که چرا اسیر شوم رفتم در دژی که چند لایه کشته های عراقی در رو هم قرار داشتند کمی جا باز کردم و استتار کردم با مرده های شب  قبل که بوی شدید مرده ی عراقی در گرمای طاقت فرسای خوزستان که آن هم از مرده ها آنقدر خون جاری شده بود و بدن آنها در اثر شدت گرما به صورت حجم باد کرده جسد و بوی تند آنها را تحمل کردم به مدت سه ساعت و نیم یعنی درست نزدیک به دو بعد ازظهر بود که منطقه به تصرف عراقیها در آمد و بعد از چند ساعت که من لابه لای مرده های عراقی  بودم به من سخت گذشت تا اینکه به گوش خود شنیدم که رزمندگان اسلام کمی به خود آمدم و به هوش آمدم که این صدای ایرانی آشناست. به عقب خزیدم و به اطرافم نگاه کردم چهره ها همگی ایرانی هستند لهجه ها به جای اینکه مشهدی باشند همگی اصفهانی اصیل بودند . به زیرکی پرسیدم برادر شما از کدام لشکر هستید ؟ گفتند : ما از تیپ محمد رسول الله (ص) اصفهان هستیم و من بلافاصله موقعیت خودم را به یکی از عزیزان جهت راهنمایی عرض کردم که ایشان به من گفتند : برادر لشکر 77 تیپ دوم که شما بودید کلا ....شده اند که من قبل از غروب آفتاب خودم را به  باقیمانده ی لشکر رساندم.

جا دارد از اینجا از عزیزی که افتخار لشکر 77 بودند یاد کنم به نام« سرهنگ نصیری زیبا »  ایشان آذری بودند بسیار مدیر و کاردان و وطن دوست . در عصر آن روز که خودم را به لشکر ایشان معرفی کردم، صورتم را بوسید و اشک بر چشمان ایشان حلقه زد و گفتند در کدام گردان و گروهان بوده اید ؟ و من به ایشان شناسایی دادم . و به من گفتند: پسرم خوش آمدی و از من خواهش کرد که تعداد باقیمانده ای مثل شما هستند اینها را جمع آوری کنید و صفی بیارایید تا من هم در آن جمع قرار گیرم .

به دستور ایشان ، عزیزان باقیمانده که هر کدام نسبت به موقعیت خود خاطره ای داشتند را جمع کردیم که جمعا 25 نفر شدیم. سرهنگ نصیری زیبا با آن لهجه ی زیبا از ما تقدیر و تشکر می کرد و گفت: بچه های من ،از تعداد 700 نفر از پرسنل شرکت کننده در عملیات دیشب ، فقط شما 25 نفر زنده مانده اید گروهی شهید و گروهی زخمی و گروهی دیگر اسیر شده اند. ایشان یکایک ما را برادر گونه در آغوش گرفتند و بعد ازفرمایشاتشان ،ضمن قدر دانی از چنین سربازان ،آهنگ پیروزی ملت ایران را بر علیه دشمنان می سرود که در اینجا یک اسیر عراقی جوانی را آوردند که به زبان عربی می گفت :دیشب که من اسیر شدم گردنبند طلایی را که مادرم به من هدیه کرده بود یک ایرانی از گردنم کند .که جناب سرهنگ نصیری زیبا به آذری می گفت می خواهم این اسیر عراقی خاطره بدی از ما نداشته باشد و در این جمع اگر کسی دارد به او برگرداند که در آن جمع این اتفاق نیفتاده بود.

راوی: غلامعلی خیاطی(همرزم شهید)

منبع: اسناد و مدارک موجود در بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قم

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده