کد خبر: ۴۱۱۴۴۸
تاریخ انتشار: ۱۶ مهر ۱۳۹۶ - ۱۱:۱۴
شهید نیروی انتظامی
شهید غضنفر ایمانی فرزند غلامعباس در سال 1348 در ساوه چشم به جهان گشود. او در تاریخ 77/11/24 در خیابان 19 دی قم به دنبال شکایت یکی از ساکنین محل که شخصی مسلح وارد منزلی می گردد و در جریان درگیری با شخص مسلح به شهادت می رسد.

پیچیده در هاله

غضنفر فرزند ذكور خانواده بود وقتی به دنیا آمد تمام وجودش پاك و طاهر در هاله ای بود كه همان جا با خودم گفتم: آینده ی این فرزندم درخشان است. كادر نیروی انتظامی بود و در یك دوره ی پنج ساله در تهران مشغول به خدمت بود . از نظر احترام به والدین در حد بالایی بود.

آخر هر هفته به مرخصی می آمد. همین دو روز را هم صرف پدر و مادرش می كرد. پدرش بیماری قلبی داشت . او را به حمام می برد و سر و صورتش را اصلاح می كرد.

 

دوستی با پدر

یك روز وقتی به منزل آمد دیدم پارچه ای پیراهنی برای پدرش خریده است. آن را به پدرش داد و گفت: من دوست دارم این پارچه را بدوزی و بپوشی.

- پسرم! من پیر مرد هستم و مریض، لباس نو نمی خواهم. غضنفر از اینكه پدرش چنین گفته بود بسیار ناراحت از خانه بیرون رفت. بعد از یك ساعتی دیدم برگشت. اما همراه خودش شخصی را آورده است . گفتم: غضنفر این آقا را نمی شناسم. گفت: مادر این خیاط است با هم دوست هستیم او را آورده ام تا اندازه ی پدرم را بگیرد و برایش با این پارچه پیراهن بدوزد.

 

نمی توانم كوتاهی كنم

از جان و دل به مردم خدمت می كرد و در مسئولیتش ایفای نقش می نمود. چه آن موقع كه در تهران بود و چه آنروزهایی كه در قم در ستاد مبارزه با مواد مخدر بود. فرزندمان را خیلی كم می دید می گفت: این بچه اصلاً پدرش را نمی شناسد. وقتی از كارش گله می كردم می گفت: چاره ای نیست من در این راه قسم خورده ام و نمی توانم كوتاهی كنم باید از ناموس و اموال مردم دفاع كنیم. اگر می فهمید كسی داخل كار مواد مخدر شده اول مخفیانه به او تذكر می داد كه آبرویش نرود و بعد در حیطه ی مسـؤلیتی كه داشت وارد عمل می شد.

 

اكنون متوجه نمی شوید

همیشه ساعت دو بعد ظهر از ستاد به خانه می آمد. قبل از اینكه نهار بخورد دو ركعت نماز می خواند و قرانش را تلاوت می كرد. بعد مشغول غذا خوردن می شد. به او گفتم: غضنفر این چه نمازی است كه تو هر روز این ساعت میخوانی گفت: شما حالا متوجه نمی شوید بعد می فهمید.

 

چند روز دیگر زنده نیستم

روز قبل از شهادتش مشغول خواندن قران بود كه من را صدا كرد. گفت: فاطمه! نمیدانم چرا چند روزی است كه نگران و آشفته ام . گفتم: نگران چه هستی ؟ گفت : نمی دانم. فاطمه! سرنوشت من و تو به كجا ختم می شود. گفتم: برای چه این حرف را می زنی ما هم مثل مردم زندگی می كنیم مگر قرار است طوری بشود. گفت: به من عیان شده كه چند روز دیگر بیشتر زنده نیستم. برو خدا را شكر كن كه یك دختر داری.

لباسهای فرمش را پوشید و نشست. از او پرسیدم برای چه لباسهایت را پوشیدی گفت: دوست دارم لباس خدمت را بیشتر بپوشم . چون چند روز دیگر اینها را از تن من در می آورند.

مكرر از شهادت صحبت می كرد. می گفت: خیلی خوشحالم اما نگران تو هستم تو جوان هستی. شب آنروز تا صبح سر شیفت بود. ساعت 6صبح به خانه آمد و تا ساعت هشت خوابید. بلند شد و گفت: دوباره می خواهم برگردم سر پست! كاش می شد مریم را یكبار دیگر ببینم. گفتم: مریم را به مهد كودك بردم اگر می خواهی برویم آنجا مریم را ببین. غضنفر! چرا اینطوری صحبت میكنی؟ ظهر به خانه بر می گردی و مریم را می بینی.

گفت: ان شاء الله اگر ظهر آمدم او را می بینم . رفت اما دیگر بر نگشت.

 

او بچه كربلاست

شوهر خواهرش اهل عراق بود. هر وقت بن خرید كالا می گرفت به او می داد. می گفتم: غضنفر چرا به دیگر خواهرانت بن نمی دهی. در جواب من گفت: او بچه ی كربلا است و اینجا كسی را ندارد من مثل برادر او هستم. یكبار خواهرش خواب می بیند كه غضنفر با لشكری سیاه پوش از مقابل خانه ی آنها می گذرد. می گوید غضنفر كجا می روی اینها كیستند. گفت: اینها سربازان من هستند.

 

در كنار اولیاء الله

خیلی بی تابی می كردم خواب دیدم آمده است . گفتم: غضنفر تو كجا هستی ما طاقت نداریم. گفت: مادر ناراحت نباش من پیش اولیاء الله هستم.

منبع: اسناد و مدارک موجود در بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قم

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
آخرین اخبار