شهید اردیبهشت ماه
شنبه, ۰۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۰۰
شهید محمدرضا ابراهیم کهکی فرزند اصغر در سال 1348 در شهر مقدس قم (کهک) دیده به جهان گشود و در اردیبهشت ماه سال 1367 در غرب کشور در عملیات والفجر 10 بر اثر اصابت ترکش به تمام بدن به شهادت رسید.

عنوان خاطره:

محمدرضا با یک سوز زائدالوصفی عازم جبهه­ها شد. قبل از اینکه به طور رسمی وارد تشکیلات جبهه رزم شود چون مدّت زمانی کمک رانندۀ یک ماشین سنگین بود برای بحث تدارکات و ... چهار بار متوالی که هر مرتبه حدوداً یکماه طول می­کشید برای رزمندگان اسلام خدمات و دلائلی را که مردم عزیز کشور برای آنها می­فرستادند را به جبهه­ها می­رساندند و بار آخری که بدین نحو از جبهه برگشتند گویا شوری در دلش افتاده بود که به ما گفتند: بابا ما می­خواهیم به خدمت سربازی وارد شویم و به جبهه برویم. من به او گفتم: بابا جان! شما که هنوز یکسال دیگر تا خدمت کار داری و وقت هم داری! اجازه بده تا آن وقت یک کاری می­کنی! گفت: نه! نمی­دانید در جبهه­ها چه خبر است و من باید به جبهه بروم. ما دیگر مخالفتی نداشتیم و ایشان حرکت کردند. او مدّتی ایام دوران آموزش خدمت خود را در شهر کرمان گذراند و سپس به مناطق عملیاتی رفت و در حلبچه و غرب کشور در قسمت پدافند هوایی به وظایف خود مشغول شد. نهایتاً شهید محمدرضا ابراهیمی در تاریخ 5/2/67 در منطقه حلبچه به آرزوی دیرینۀ خود یعنی شهادت نائل آمد و در کنار پسر عموی خود شهید محسن ابراهیمی به ملکوت پرواز کردند. این است هنر مردان خدا که برای نثار جان شیرین خود در راه معبود واقعی­شان سر از پا نمی­شناسند.

محمّدرضا یک انسان وارسته­ای بود. به یاد دارم در آخرین باری که برای مرخصی به کمک آمده بود در باغ کشاورزی­مان برایم به محمدرضا گفتم: ببین بابا این ملک برای ماست! از اینجا شروع می­شود و تا آنطرف برای ماست. یک زمین فلان جا داریم. یک ملک دیگر جای دیگری داریم. دیدم محمّدرضا می­خندد. به او گفتم: می­خندی! خیلی بی­تفاوت بود به اینهمه ملک و آب. و یا می­دانست اینها همان بهای ناچیز زندگی دنیاست و نباید به آنها دل بست. ولی ما بی­خبر بودیم و نمی­دانستیم که او کجا را می­بیند.

از هر جهت این شهید نمونه بود. از جهت دیانت و مردم­داری و مهربانی و خوش اخلاقی با پدر مادر عالی بود. در ایام ماه محرّم شهید محمدرضا ابراهیمی کار را تعطیل می­کرد و به عزاداری می­پرداخت.

ما در این راه فرزند عزیزمان را با میل و رغبت به جبهه­ها فرستادیم زمانی که محمد رضا آمد و موضوع رفتن خود را با ما در میان گذاشت ما مخالفتی نکردیم و او را به صف رزمندگان فرستادیم. به هنگام اعزامش گوسفندی را به نیّت نذر سلامتی و عافیّت او قربانی کردیم و بین مردم فقیر توزیع کردیم. محمدرضا وقتی داشت به طرف جبهه حرکت می­کرد می­خندید و خیلی شادمان بود. به ما هم می­فت: من دیگر دارم می­روم و برنمی­گردم! ما به او می­گفتیم: این چه حرفهایی است که می­زنید؟! می­فت: مادرم! من می­دانم و گویا همه چیز به او الهام شده بود.

محمدرضا خیلی مهربان بود. خیلی با اخلاق بود. پرحرفی نمی­کرد.

در مباحث بیهوده وارد نمی­شد و در مجموع بسیار خوب بود. در کارهای مختلف کشاورزی بسیار به پدرش کمک می­کرد.

گاهی اوقات که پدرش با رفتن او مخالفتی می­کرد او به هر نحو پدرش را راضی می­کرد و می­رفت. در شجاعت هم نمونه بود. در بنیۀ جسمانی هم در مرتبۀ بالایی بود. ماشاء الله هیکل درشت و رعنایی هم داشت.  اما هیچ­گاه زورگویی نمی­کرد. 

ـ اینجانب محسن ابراهیمی کهکی برادر شهید محمدرضا ابراهیمی کهکی از شهادت برادرم در راه اسلام و قرآن خیلی خوشحالم و به این شهادت افتخار می­کنم.

چون زمانی که برادر شهیدم به جبهه و مناطق عملیاتی رفت و آمد داشت اینجانب سنّ کمی داشتم لذا خاطرات و رفتارهای برادرم را زیاد در خاطرم ندارم. لیکن این مقدار از او به یاد دارم که تا زمانی که ایشان در کنار ما بود ما هیچ گونه نگرانی نداشتیم و احدی از بچه­هایی هم­سنّ ما به این دلیل که ما برادرهای کوچکتر محمّدرضا هستیم به خود اجازه نمی­داد به ما جسارت کند و یا دعوایی را به وجود آورد . یادش گرامی باد.

منبع :اسناد و مدارک موجود در ارشیو فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قم.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده