شهید اردیبهشت ماه
چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۳۸
شهید محسن اسحاقی فرزند مرتضی در سال 1346 در شهر مقدس قم دیده به جهان گشود و در اردیبهشت ماه سال 1365 در جنوب آبادان براثر اصابت ترکش به پا به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

شهید محسن اسحاقی فرزند مرتضی در سال 1346 در شهر مقدس قم دیده به جهان گشود و در اردیبهشت ماه سال 1365 در جنوب آبادان براثر اصابت ترکش به پا به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

بسیار مؤمن و با ایمان بود، از 6 سالگی شروع به خواندن نماز کرد، همیشه با بچه­های هم سن و سال خودش به مسجد می­رفت، یک شب از شبهای دهه محرم در حالیکه هوا بسیار سرد و سوزناک بود وقتی از مسجد به خانه برگشت، گفت: مادر، من می­خواهم نماز بخوانم، گفتم: پدر و مادر هر چه به اولاد بگویند، آنها باید گوش کنند، اما نماز خواندن به حرف پدر و مادر نیست، گفت: امام جماعت مسجد می­گفت: جوانها، نماز، نماز، نماز. از همان موقع ترک نماز و روزه نکرد، به مسئله حلال و حرام بسیار تأکید می­کرد و یک بار به او گفتم دستمالی را که به سرت می­بندی بده یادگاری، گفت: نه، این مال بیت المال است، یکی برایت می­خرم، دلسوز و مهربان بود و  تا جایی که می­توانست به همسایه­ها کمک می­کرد.

 هوا سرد بود، من هم مریض احوال بودم و تازه از بیمارستان مرخص شده بودم کنار کرسی نشسته بودم و استراحت می­کردم، محسن وارد خانه شد و گفت: می­خواهم عازم جبهه شوم، 16 سال بیشتر نداشت، گفتم جبهه می­روی چکار کنی؟ گفت: می­روم هر کار توانستم می­کنم، بعد برگه اعزامی به جبهه را نشان داد و گفت باید شورای محل این برگه را امضاء کنند، چادر و جوراب مرا آورد و گفت آماده شو برویم مغازه حسین آقا تا این برگه را امضاء کند، با این که حال خوشی نداشتم، آماده شدم رفتیم مغازه حسین آقا، وقتی ایشان مرا دیدند ناراحت شدند و گفتم شما حال خوشی ندارید چرا آمدید، خبر می­دادید خودم می­آمدم، محسن برگه را دست حسین آقا داد. ایشان نگاهی به محسن کرد و سپس نگاهی به من انداخت و منظورش این بود که آیا شما راضی هستید برگه را امضاء کنم یا نه، گفتم حسین آقا  امضاء کنید به محسن بگویم برو یا نرو می­رود، مسئله­ای نیست امضاء کنید تا برود، برگه را امضاء کردیم و محسن عازم جبهه شد. مردم می­گفتند پسر بزرگت تصادف کرده و از دنیا رفته، نگذار محسن برود، شاید برود و دیگر برنگردد، می­گفتم خودم محسن را  تشویق می­کنم و می­گویم برو.

هر بار که می­رفت به پدرش می­گفتم اگر ده تا پسر داشتم همه را یکی یکی روانه جبهه می­کردم یکروز نزدیک ظهر بود، بچه­های محل دوان دوان آمدند و گفتند محسن از جبهه آمد. محسن وارد خانه شد، به دنبالش برادرم آمد، هر دو کنار پله زیرزمین نشستند و شروع کردند به صحبت، بعدها متوجه شدم که محسن به برادرم گفته بود دایی ما را می­کشند، آمده­ام دوربین ببرم با مادر هم خداحافظی کنم. محسن چند روزی پیش ما ماند، یکروز گفت می­خواهم بروم سربازی، رفته بود برای ثبت نام ولی قبول نکرده بودند و گفته بودند سه ماه دیگر بیا. برگشت خانه کنار پله زیرزمین نشسته بود. گفتم مادر 2 سال است که عید کنار ما نبودی، امسال بمان می­خواهم یکدست کت و شلوار برایت بخرم. در حالیکه سرش پایین بود، یکدفعه سرش را بالا گرفت و گفت کت و شلوار برای من بخری،  جواب این همه یتیم را چه کسی می­دهد؟ خجالت کشیدم و چیزی نگفتم، گفت می­روم جبهه، سه ماه دیگر که آمدم می­روم سربازی. گفتم دو سال است که جبهه هستی، سه ماه را پیش ما بمان بعد برو سربازی.

همان شب در عالم خواب دیدم، در حالیکه چادر مشکی به سر داشتم از پله­های زیرزمین بالا آمدم، در همان لحظه امام خمینی (ره) از در حیاط وارد شدند و از پله­ها پایین آمدند، من نگاهی به ایشان کردم و ایشان هم نگاهی به من کردند، من نزدیک شدم، امام عمامه­ای بزرگ روی سر من گذاشتند، گوشۀ عمامه باز شد، ایشان آن را محکم کردند و دوباره روی سر من گذاشتند و بعد از پله­ها بالا رفتند، نگاهی به من انداختند و از در حیاط خارج شدند، در حالیکه من همان جا ایستاده بودم، ناگهان از خواب بیدار شدم، با خود گفتم محسن باید برود، این بار که برود دیگر برنمی­گردد، آن عمامه در عالم خواب همان صبر و استقامتی است که باید به من بدهند. همان روز قرار بود محسن برای رفتن به جبهه ثبت نام کند وقتی به خانه برگشت گفت رفتم و ثبت نام کردم، بگویید یا نگویید من می­روم، پس چه بهتر بگویید برو، من گفتم ما حرفی نداریم برو به امید خدا، وقتی پدرش از سر کار به خانه برگشت گفتم چیزی نگو، محسن می­خواهد برود، این بار که برود دیگر برنمی­گردد. گفت چرا؟ گفتم خواب دیدم. صبح بود، که آماده رفتن می­شد. بوسیدمش و از زیر قرآن رد شد و خداحافظی کرد، گفتم خدایا، امانتی که دادی، همین جا پس می­دهم هر طور برگردد آمادگی دارم. خواهرهایش آمدند و گفتند محسن کجاست گفتم محسن رفت، آنها رفتند تا با محسن خداحافظی کنند، در حالیکه ماشین حرکت می­کرد دست محسن را گرفته بودند و رها نمی­کردند و تمام افراد محلّه به حال این خواهر و برادر گریه می­کردند.
منبع:اسناد و مدارک موجود در آرشیو بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قم.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده