کد خبر: ۴۳۱۸۰۶
تاریخ انتشار: ۱۰ تير ۱۳۹۷ - ۱۴:۱۱
شهید تیر ماه
شهیدعلیار حسین خانی فرزند نعمت اله در سال 1352 در قزوین متولد شد و در تیر ماه سال 1373 در منطقه مهاباد بر اثر اصابت تیر به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

به نام خدا پاسدار خون شهیدانی که با خون خود درخت نخل اسلام را آبیری کردند. خاطراتی از شهید علی یار حسین خانی لازم می­دانم که بنویسم. سالهای 65 ـ 64 ایشان در دوره ابتدائی تحصیل که می­کرد تصمیم گرفته بود در بسیج ثبت نام کند ولی خانواده­هایمان موافق نبودند چون که در سنینی بود که امکان داشت که از درس عقب بماند ولی با اصرار ایشان که قول داد درسش را خوب بخواند بالاخره موافقت خانواده را جلب کرد و اجازه دادند که در بسیج ثبت نام کند.

 در آن زمان آشنائی که آقای صادقی نام داشت مسئول پایگاه مسجد 14 معصوم بود در آن پایگاه وی را ثبت نام کرد. او هم درس می­خواند و کمک به کارهای خانه می­کرد و شب­ها از ساعت 9 ـ 8 تا نماز صبح در محله برای امنیت مردم گشت زنی می­کرد و بعضی شبها هم آموزشگاه رزمی و کلاسهای احکام و اخلاق شرکت می­کرد و بعضی مواقع با یکدیگر صحبت کردیم ایشان می­گفتند که شما الان سرباز هستید انجام وظیفه می­کنید.

 با توجه به اینکه آن زمان جنگ ایران و عراق بود می­گفت من هم برای مردم وظیفه دارم که در بسیج برای همشهریان خدمت کنم تا اینکه او می­خواست بعد از قطعنامه ایران و عراق به خدمت سربازی ولی چون که پدرم ناراضی بود و بیماری داشت پیشنهاد دادیم که خدمت سربازی نرود او قبول نکرد و از طریق سپاه پاسداران به منطقه اعزام شد هیچ موقع یادم نمی­رود در کارهای ساختمانی کار می­کرد بابا را می­فرستاد به خانه و خودش به جای او کار می­کرد.

 یک روز شنیدم که علی به مرخصی آمده رفتم که او را ببینم گفتند رفته سر کار بابا. من هم رفتم آنجا از دور که می­رفتم دیدم سخت مشغول کار است، هوا خیلی سرد بود و آتش درست کرده بودند و در کنارش مشغول کار بود و بعد از کار نزدیک شدم گفتم مگر مجبور هستی که توی این سرما کار کنی؟ گفت: ما انسانها برای خوش گذرانی خلق نشده­ایم بلکه در هر زمان نسبت به شرایط وظیفه­ای داریم که باید انجام وظیفه کنیم من نمی­توانم شاهد این باشم که پدرم در این هوای سرد کار کند ولی من  احساس مسئولیت نکنم.

بعد از این مرخصیش تمام شده بود که می­خواست به منطقه برود از مادرم خداحافظی کرد. مادرم بعدا به ما گفت به من گفته مادر شاید این بار آخرم باشد و دیگر بازنگردم. مادرم خیلی ناراحت شده بود گفته بود پسرم چرا این حرف را می­زنی؟ در خاطرم است که در باغچه­مان گلهای قشنگی بود و شهید گفت اگر برگشتم می­آیم در این جا یک عکس یادگاری بگیرم ولی او دیگر برنگشت. بعد از چهلمش مجبور شدیم آن باغچه را خراب کنیم.

راوی: برادر شهید علیار حسین خانی

منبع: اسناد و مدارک موجود در آرشیو فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قم.

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید