شهید مدافع حرم «علیرضا حاجیوند قیاسی»: فقط دیدار اربابم امام حسین (ع) را می‌خواهم

شهید مدافع حرم «علیرضا حاجیوند قیاسی»: فقط دیدار اربابم امام حسین (ع) را می‌خواهم

همرزم شهید مدافع حرم «علیرضا حاجیوند قیاسی» نقل می‌کند: «روی به مزاح به او گفتم: «علیرضا حورالعین هم میخواهی؟» با همان آرامش و یقین راسخ، مستقیماً به چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: «من فقط دیدار اربابم امام حسین (ع) را می‌خواهم» سکوتی کوتاه حکم فرما شد.»
خاطره/ بوی پارچه‌ای از حرم حضرت رقیه (س)

خاطره/ بوی پارچه‌ای از حرم حضرت رقیه (س)

همسر شهید «ایوب رحیم پور» برایمان روایت می‌کند: «یکی از دوستان پارچه‌ای از روی ضریح مطهر حضرت رقیه (س) را برایمان آورد. همین که ایوب آن را دید بی‌اختیار به حیاط رفت. ناگهان صدای گریه‌اش بلند شد پس از آن به اتاقش رفت و به نماز ایستاد. صبح که بیدار شد با حالت بهت زده گفت: «خواب دیدم» و سپس شروع به تعریف کرد و گفت: «در خواب خود را در حج تمتع دیده بودم در میان انجام اعمال ناگهان دستی به سویم دراز شده و همراه شهدای منا من را با خود به سوی آسمان برد.»
روایتی از حافظ بی‌ادعا، شهید «علی سعد» به نقل از همسرش

روایتی از حافظ بی‌ادعا، شهید «علی سعد» به نقل از همسرش

همسر شهید «علی سعد» برایمان روایت می‌کند: «علی حافظ کل قرآن بود و هیچ کسی از این مسئله تا زمان شهادت او اطلاع نداشت. من هم نیز به صورت بسیاری اتفاقی متوجه این مسئله شدم.»
خاطره‌/ داوطلب لحظه‌های خطرناک

خاطره‌/ داوطلب لحظه‌های خطرناک

همرزم شهید «حسین قربان‌پور نجف‌آبادی» برایمان روایت می‌کند: «پس از عملیات خیبر، در مراسم صبحگاهی فرمانده گفت: «دیشب تعدادی از بچه‌ها شهید شدند و در خاک عراق جا ماندند. چند داوطلب می‌خواهم که پیکر شهدا را بیاورند.» هنوز حرف فرمانده تمام نشده بود که حسین از جایش بلند شد و گفت: «آقا، من حاضرم!» یکی از بچه‌ها به حسین گفت: «حسین، دیوانه شدی؟ می‌خواهی خودت را به کشتن بدهی؟» حسین نگاهی به او کرد و گفت: پس آمدیم چه کار کنیم؟ باید کاری که از دستم برمی‌آید انجام دهم یا نه؟»
خاطره/ تجویز سید مهدی

خاطره/ تجویز سید مهدی

دوست شهید «سید مهدی غفاری زارع» روایت می‌کند: «روزی یکی از بچه‌ها با شکم درد شدیدی پیش سید آمد و گفت: «بجای پنیر، صابون خوردم!» سید هم در کمال آرامش یک پماد چشمی داده بود دستش و گفته بود این را بمال به چشمت خوب میشی. آن بنده خدا گفته بود: «سید! وجداناً الان موقع شوخی نیست! یه قرصی چیزی بده حالم خیلی بده!»
خاطره/مهریه

خاطره/مهریه

همسر شهید «مصطفی زالی زاده» می‌گوید: «مهریه‌ی من ۵۰۰ تومان بود. وقتی که ملا مصطفی می‌خواست به جبهه برود از من پرسید: «مهریه ات را حلال می‌کنی؟» به او نگاهی انداختم و گفتم: «حلالت عین شیر مادر.» ملا مصطفی نگاه محبت آمیزی به من کرد و در حالی که بغضش را می‌خورد، گفت: «من مهریه ات را می‌دهم.» با خنده به او گفتم، «من مهریه نمی‌خواهم بچه‌ها عوض مهریه‌ام.» ملا مصطفی مصمم‌تر از قبل گفت: «نه! من مهرت را می‌دهم.»
خاطره/ حق الناس

خاطره/ حق الناس

همرزم شهید «عبدالرضا شریفی پور» روایت می‌کند: «قبل عملیات ۴ توی خانه‌های گلی روستای بودیم؛ که یک روز خواستم میخی به دیوار بکوبم تا لباس هایم را آویزان کنم. عبدالرضا مانع شد و از من پرسید: «از صاحب منزل اجازه گرفته‌ای؟!» با خنده به او گفتم: «صاحب خانه کجا بود؟ مگر تضمینی هست این خانه تا چند روز دیگر که عملیات می‌شود چیزی ازش بماند یا نه؟» عبدالرضا به من گفت: «من کاری به فردا ندارم، امروز که هستیم حق نداریم دست به وسایل این خانه بزنیم، حق الناس است.»
خاطره/ آن شب عید خاطره انگیز

خاطره/ آن شب عید خاطره انگیز

خواهر شهید محسن عیدک زاده روایت می‌کند: «به خوبی در خاطر دارم محسن شب عید بود به مادر گفت: «امشب نگهبانی دارم»، از خانه بیرون می‌زدند و مستقیم سر مزار احمد شریف که از رفقای محسن است که در عملیات رمضان آسمانی شده و پیکر اربا اربا شده اش به دزفول برنگشته است می‌رود.»
خاطره/ دوست ندارم برگردم!

خاطره/ دوست ندارم برگردم!

دوست شهید «عبدالرضا نصیر باغبانی» برایمان روایت می‌کند: «به دل کوه که زدیم بساط نهار پهن کردیم بحثمان به سمت جبهه، منطقه و عملیات رفته بود.ناگهان عبدالرضا با بغضی در گلو گفت: «اگه این دفعه عملیات بشه و مجبور به عقب نشینی بشیم من دوست ندارم برگردم» از او پرسیدیم: «چرا؟» گفت: «حقیقتاً دیگه خجالت می‌کشم تو روی مادرای شهدا نگاه کنم، دیگه طاقت ندارم مادراشون آشفته و دلواپس مدام بیان و بپرسند که پسرمو ندیدی؟! شهید شد؟ اسیر شد؟ تو رو خدا خبری ازش نداری؟»
مادر چرا دعا کردی شهید نشوم!
خاطره/

مادر چرا دعا کردی شهید نشوم!

خواهر شهید «کیارش نظری پور» روایت می‌کند: کیارش به مادرم گفت: «آخه مادر من تو چرا دعا می‌کنی من شهید نشم؟» مادرم که از این حرف کیارش حیرت زده و مبهوت شده بود، پرسید: «تو از کجا می‌دونی من دعا کردم که شهید نشی؟» گفت: «خودم می‌دونم تو مدام تو خونه نشستی و هی داری به خدا میگی پسرم سالم برگرده، این تویی که نمیذاری من شهید بشم.»
بعدی 4 5 6 7 قبلی