محمد حسین طالبیان

محمد حسین طالبیان
روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت سیزدهم

باز هم شهدای گروه ابوذر به دادش رسیدند

در آنجا پزشک مخصوص هر چند ساعت می آمد و خونش را آزمایش می کرد. حال پدر بسیار وخیم بود و گاهی بیهوش میشد و گاهی به هوش می آمد. غلظت خونش وضعیت عادی نداشت و این از همه بیشتر دکتر را نگران کرده بود.
روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت دوازدهم

من فقط می گویم یا امام حسین(ع)

گفتم: بابا من نمی خوانم. شما احتیاج به روضه ندارید. از این به بعد هر وقت خواستم شما گریه کنید فقط می گویم امام حسین(ع).
روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت یازدهم

همان اول ماه حقوقش تمام می شد

اصلا اول ماه خیلی ها میدانستند که پدر قرار است حقوق بگیرد و می آمدند. به خیلی از خانواده ها کمک می کرد. بی جهت نبود که همه می گفتند که او پدر ما هم هست، فقط پدر شما نیست
روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت دهم

هیچ کس بجز حاج آقا طالبیان متوجه سجده واجب سوره نشد

صوت زیبای قاری در فضای با طراوت حیاط پیچیده بود. همه دیدند حاج آقا طالبیان همان جایی که درست زیر پایش چاله ای آب جمع شده بود به سجده افتاد. هیچ کس جز حاجی به این مسئله توجه نکرده بود که آیه ای را که قاری می خواند سجده واجب دارد.
روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت نهم

مسافرکشی با پیکان زوار در رفته

یک روز گفتم: باباجان تو پدر این پیکان را درآوردی و خرابش کردی. گفت: محمدحسین جان عیبی ندارد. مال دنیا است و ارزش غصه خوردن را ندارد.
روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت هشتم

تمام دغدغه اش توجه ما به نماز بود

بعد از سلام و احوال پرسی، می گفت: محمدحسین چه کار می کنی؟ بابا! نمازت را می خوانی؟ پسرم! نکند نماز را سبک بشماری.
روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت هفتم

ای بابا، داشتید خفه ام می کردید که

گفت که بیاوریدم پایین. آوردنش پایین و گفتند که خوب چه می‌خواهی بگویی؟ گفت: ای بابا داشتید خفه ام می کردید که. صدای خنده همه آن کتک خورده ها و مامورها در ماشین پیچیده بود.
روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت ششم

امید به پایان روزهای سخت زندان

از شدت درد بیهوش شدم، وقتی به هوش آمدم چشم هایم را در اتاقی تنگ و تاریک باز کردم. در حال دعا و نیایش به خواب رفتم. پدرم را در خواب دیدم. مرا در آغوش کشید و گفت: پسرم مقاومت کن این دوره هم با همه سختی هایش می گذرد.
روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت پنجم

شکنجه گر ساواک شروع کرد به زدن خودش

پرویز ثابتی منفجر شد و شروع کرد به زدن خودش! با مشت و سیلی می زد توی سر و کله خودش و می گفت: من پدرسوخته این همه دارم تو را می زنم، آن وقت تو در حال مرگ می آیی و مرا مسخره میکنی و می گویی کُتَت را از کجا خریده ای؟! ای وای از دست شماها
روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت چهارم

مشروح دادگاه نظامی اعضای گروه ابوذر

پدرم دوباره پاسخ داد: غیر مستقیم، بله! شما ما را مجبور به این کار کرده اید. صبح ها وقتی که قصابی می رفتم که گوشت بخرم؛ وقتی که دور میدان مجسمه عمله ها را می دیدم که بی صبرانه منتظر رفتن به سر کار هستند؛ وقتی که میدیدم گروه گروه کارگر و عمله بیکار تا ظهر یا عصر می ماندند! خون ام به جوش می آمد و تاب و برایم نمی ماند.
روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت سوم

زیرکی پدر در مواجهه با حوادث و تهدیدها

طرف حسابی خجالت کشید و فهمید که این طرف از آن بیدها نیست که با این بادها بلرزد و خیلی زودتر از آنچه فکر می کرده، لو رفته و با آدم ساده ای طرف نیست. با آن که او را با تخت به اتاق آورده بودند، بلند شد و با پای خودش از اتاق بیرون رفت!
روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت دوم

23 اصلِ برنامه خودسازی گروه ابوذر

1- هر حرکت و سکون به یاد خدا و برای خدا باشد. 2- نماز در اول وقت خوانده شود. 3- نماز به جماعت خوانده شود. 4- در هفته یک روز روزه گرفته شود.
روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت اول

تعلیم و تربیت، دختر رئیس فرهنگ و غیره ندارد

در پاسخش با خونسردی گفته بود: دختر رییس فرهنگ هست که باشد؛ من وظیفه دارم تذکر بدهم تا پوشش بهتری داشته باشد. این که وضع پوشش یک دختر محصل نیست.
طراحی و تولید: ایران سامانه