«داشتم با درافشان کلکل میکردم بدون اینکه متوجه باشم. برای لحظهای ساکت شد. نگاهم افتاد به چشمهای رنگیاش. دیدم بغض کرد و گفت راست میگویی پسر جان! آدم تا از خودشان نباشد نه آنها را درک میکند و نه اینها او را محرم اسرار میدانند! گفتم حاجآقا بروم آب قند بیاورم مثل اینکه حالتان خوش نیست گفت نه بم بم! ممّدتان شهید شده! ....» آنچه میخوانید بخشی از خاطرات «غلامحسن حدادزادگان» است که تقدیم حضورتان میشود.